تبليغاتX
راه بارون























راه بارون

یک عمر گریه کردم من پا به پای باران هم با سکوت دریا هم با صدای باران . . .


 


بی مقدمه میخوام برم سر اصل مطلب!

3 سال و اندی تو این دنیای مجازی بودم و نوشتم . تو این 3 سال واسه نوشتنم 

یه راه رو انتخاب کرده بودم اونم راه باروون بود ...!

نمیگم خوب نوشتم ، نمی گم همه خوششون اومد ، نمی گم طرفدار زیاد داشتم ...

هیچ کدوم از اینا رو نمیگم ، هر چی بود ، یه جایی بود واسه ثبت چیزایی که برام مهم بودن !

خاطره زیاد داشتم تو این دنیای مجازی ، تو این صفحه که با فونت و شکلکای مختلف

 حالو روزمو ضبط میکردم ...!

دوست خوب زیاد داشتم ، دوست بدم الحمدالله نداشتم . کسی اذیتم نکرد !

کلا دنیای بی آزاری بود!!!

گفتم بود ، چون دیگه شاید برای من نباشه !

اخه دارم میرم ...!

دلم نمیاد کلا نابودش کنم ، میخوام فعلا باشه ، اما بدون من !

اما میدونم که دیگه هیچ وقت اینجا نمی نویسم ، هیچ وقت !

معلوم نیست دلم تا کی احساسات به خرج میده و نگهش می دارم ...!

فقط میدونم که من میخوام برم ...!

شاید رفتم یه جای دیگه بساط پهن کردم ، اما کی اونم نمیدونم !!

به هر کس که دلم بخواد خبر میدم که اگه دوست داشت اونجام بیاد پیشم !!


خوبی که نکردیم به کسی ، امیدوارم بدیامونو به خوبیه خودتون ببخشید !

شاد  باشید و برقرار !

دوستتون دارم ...!



کوله بارم بر دوش

سفری باید رفت

سفری بی همراه

گم شدم تا ته تنهایی محض

یار تنهایی من با من گفت

هر کجا لرزیدی

از سفر ترسیدی

توبگو از ته دل

من خدا را دارم



                                تمام ...!



نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 23:59 توسط افسانه| |

Design By : nightSelect.com