زلال باران امروز روح و جسمم را شست . . . !
و خیس شدن و پاک شدن از
همه چیزهایی که روح را مکدر کرده
و مزین شدن به هر چه که
نام خوبی بر قلب و روح آن جای گرفته
باران می آید . . .
تند و تیز . . .
باران می آید . . .
نم نم . . .
باران ، حس و حالم را دوباره دگرگون کرد
باران ، مرا می برد به گذشته ها و
آینده هایی که هرگز اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد
مرا می برد به دنیای زیبای خواستن
از جنس عشق و بلور
از جنس باران . . . ! ![]()
که نامی بر آن نیست
بی نام است و بی در و دروازه . . .!
به آنجایی که خداست و نهایتی ندارد ![]()
امروز باران آمد . . . ![]()
![]()
![]()
![]()


